این تئوری ای که میگی رو خیلی قبول ندارم ولی از یه لحاظ کاملا موافقم این سریال داره بعد های روانی رو نشون میده
قسمت ۵ و ۸ نشون دادن جیسون هایی که شکسته شدن،تونستن با کمک بقیه به آرامش برسن
قسمت های دیگه خودخواهی یا همون چیزی که قسمت ۸ گفت،حسادت به گذشته تمام فکر و ذکرشون بود
یک چیزی که خیلی قشنگه برام،اینه که افرادی هستن عین چارلی یا آماندا با اینکه جیسون از دنیای خودشون نیست،حاضرن بهش کمک کنن،نه صرفا چون جیسونه،چون میدونن میتونن بهش کمک کنن و دردشو درک کردن،این چند لحظه ای که جیسون قسمت ۸ با چارلی گذروند واقعا یکلحظه احساسیم کرد که چارلی میدونست طرف باباش نیست،ولی بازم بابا صداش کرد تا بهش حس بچه خودشو بده،چون میدونه چقد برای جیسون سخته که بعد ازین همه سال بچه شو ندیده باشه...
رفتن به نظر