بینظیر بود…
فراموشش کرده بودم.
در جوانی دیده بودمش، اما آن روزها دل هنوز عمق این رنج و دوپارگی را نمیفهمید.
داستان آن زن، مأموریتش و رازی که به دلبستگیاش خیانت میکرد، درست شبیه زخم امروز ماست؛ جایی که شکافها، تعصبها و وابستگیهای ایدئولوژیک و حکومتی میان آدمها دیوار کشیدهاند و حتی در دل یک خانه، بیاعتمادی میکارند.
در این روزهای تلخِ بیم از جنگ و تاریکی، عقلِ سرد فقط خطکشی و قضاوت بلد است؛ اما در بزنگاههای سختِ تاریخ، این تنها «عشق» است که باید دربارهٔ وطن، خانواده و انسانها تصمیم بگیرد.
کاش جوانها این را زودتر درک کنند…
با تمام این زخمها، عشق پیروز است.
رفتن به نظر