بقیه رو نمیدونم ولی از نظر من مفهوم این سریال ذره ای درباره ی خدا و شیطان نبود :)
لوسیفر کسی بود که آسیب دیده و طرد شده بود و در ازای اون داشت اونایی که مقصر میدونست رو از خودش میروند.
و وقتی کلویی وارد زندگیش شد لوسیفر چیزای جدیدی رو تجربه میکرد و اونم بیشتر و بیشتر خواست و درواقع تمام مدت اون داشت بین عشق و روراستی و تنفر و پنهانکاری راهشو پیدا میکرد. و چه مثالی بهتر از خدا و بهشت و شیطان و جهنم برای نشون دادن این تضاد.
در آخر سریال ما دیدیم که مسیر رستگاری ذات لوسیفر رو تغییر نداد صرفا باعث رشد فکری اون شد.
لوسیفر هیچوقت به خدا تبدیل نشد اون به تعادل رسید و تو این مسیر تونست خودشو ببخشه خانواده خودشو ترمیم کنه و زندگیشو بسازه و همه ی اینها حاصل انتخاب های خودش بود
رفتن به نظر
