جستجو براساس

1800 2026

Zeisbr

@zeisbr

نظرهای Zeisbr

16 نظر
در پاسخ به Hoda666: یه تئوری به ذهنم رسید یادتونه هنری که رفت خونه تابیتا رو میز یک نقاشی بود هفت تا درخت کنار هم بودن با یک بچه همشون با افتادن درخت تو جاده به فرام میرسن درخ…
تئوری خوبی بود
به نظر من داستان قراره اینطوری بشه مرد زردپوش در واقع بنیان‌گذار اون شهره ، چون آدم غیرعادی بوده و جامعه اونو نمی‌پذیرفته. پس شهری برای خودش می سازه تا اونجا زندگی کنه ولی چطوری این شهر رو ساخت؟ او به یه شهر دیگه رفت و به ساکنان اون شهر وعده جاودانگی داد. بهای این جاودانگی هم قربانی کردن بچه هاشون بود. اگر دقت کنین توانایی ایجاد نفرین را هم داره در آن زمان، نسخه‌های اصلی جید و تابیتا حاضر نمی‌شوند بچه‌ها را قربانی کنند، بنابراین خودشون و بچه هاشون توسط سایر اهالی کشته می‌شوند. و آن هیولاها در واقع همان ساکنان اولیه اون شهر هستند. اگر یادتون باشه وقتی بوید یکی از آن‌ها را کالبدشکافی کرد، فهمید که آنها زمانی انسان بودن از آنجا که نفرین مرد زردپوش کامل نشده بود و نسخه‌های اصلی جید و تابیتا با آن موافقت نکرده بودن یک «نقص» در نفرین به وجود میاد . به همین دلیل جید و تابیتا بارها و بارها تناسخ پیدا می‌کنند تا زمانی که نفرین یا کامل شود یا از بین برود. دختری که فصل قبل به تابیتا گفت آنکویی احتمالاً دختر نسخه‌های اصلی جید و تابیتاست. توی این قسمت هم در صحنه‌های پایانی، مرد زردپوش به تابیتا میگه من نمیخوام تو رو بکشم، اما اگر به استخوان‌ها دست بزنی، اتفاقی بسیار وحشتناک‌تر رخ خواهد داد چون اون مرده زرد پوشه قبلاً چندین نسخه قبلی تابیتا را کشته و هیچ نتیجه‌ای نگرفته است. این بار می‌خواهد تابیتا را فریب بده که به استخوان‌ها نزدیک نشود، چون نقطه‌ضعف هیولاهای شب — و حتی خود مرد زردپوش — همان استخوان‌ها هست. حالا بنظرم برای پایان داستان اونا پایین میرن و استخوان‌ها رو پیدا می‌کنن و این به بزرگ‌ترین مزیتشان تبدیل می‌شود. بعد سعی می‌کنند هیولاها را دور نگه دارند یا آن‌ها را بکشند تا زمانی برای جولی و رندال و پرستار فراهم شود تا خط زمانی مربوط به روز قربانی شدن بچه‌ها را پیدا کنند. بعد به همان روز برمی‌گردند و جلوی قربانی شدن بچه‌ها را می‌گیرند و بعد از این اتفاق همه چیز تموم میشه و دیگه همه میتونن به خونه هاشون برن ...