در پاسخ به fallenleaf12: من دانلود کردم دیدم تریلرش متوسط بود! اون صحنه هاش زدم جلو چون درک نمیکنم. نیازی نیست بیام هیت بدم!
کلا فیلم بدی نبود همچین ترسناک نبود!
برای تنوع بد نبود خی…
ولی من از روی کنجکاوی با دقت همشو نگاه کردم ، چون ایموجی نمیشه گذاشت آخر جملم یه ایموجی که از خنده روده بر شده رو تصور کن
عزیزان،عزیزان اگه فیلم براتون اینقدر غیرقابلتحمله، چرا دانلود کردید؟ چرا تا آخر دیدید؟ چرا وقت گذاشتید برای فحش دادن؟
اینجور رفتار معمولاً یعنی یه جای درونی داره با شما حرف میزنه و شما دارید سرش رو با فحش دادن میزنید.
و نکته جالبترش اینجاست: اون فحشها داره یه کار دیگه هم براتون میکنه. داره به خودتون و بقیه میگه «من اینطور نیستم، من از این چیزها بدم میاد». یعنی دارید با فحش دادن، خودتون رو تبرئه میکنید. مثل کسی که دستش تو شکلاته و بلند داد میزنه «من شیرینی دوست ندارم!»
ولی مشکل اینجاست که اون تماشا کردن، اون دانلود کردن، اون وقت گذاشتن — اینها خودشون حرف میزنن. فحش دادن نمیتونه اونها رو پاک کنه. فقط نشون میده یه جای کار میلنگه.
اگه واقعاً اینطور نیستید، چرا اینقدر براتون مهمه که ثابتش کنید؟ کسی که واقعاً با یه چیزی کاری نداره، اینقدر عصبانی نمیشه به قول ویرژیل نگاه میکنه و میگذره
این بخشی از چیزهایی که با دیدن فیلم به ذهنم خطور کرد
با شروع فیلم من یاد بازی مکس پین افتادم اتاق های ذهنی مکس پین ،یاد و صداهای زن و بچش همون موقع فهمیدم با چی طرفم
اینکه اتاق های پشتی همون ناخودآگاست و آدمها توش گیر میکنن
اون قسمت که کلارک گفت منکه همه برقها رو خاموش میکنم چرا باز برق زیادی مصرف میشه و کلافه بود سالن فروشگاه ذهن بود و اتاق های پشتی ناخودآگاه که انرژی انسان رو میمکه و انسان خبر نداره خستگیش و کلافگیش از کجاست
اینکه رفت توی اون مکان و برخلاف ما که تماشاش میکردیمو تو دلمون میگفتیم برگرد نرو و اون کنجکاو بود ببینه چه خبره و لابلای اون هزارتو گم شد هم منو یاد اون روزهایی انداخت که با خودم میگفتم بذار فکر کنم و ببینم مشکل از کجاست
کلارک و حرفهاش درباره اینکه مشکلات روابطی و زندگیش هی تکرار میشه و در طول مسیر حیاطش دست از سرش برنمیدارده و باز با یه سناریوی جدید یقش رو میگیره منو یاد اون بیت از پیشرو تو آهنگ باطل شد انداخت که میگفت بارها چمدونمو بستمو تنهاش گذاشتم ولی تو ایستگاه های بعدی باز همونارو برام گذاشتن، انداخت
کلارک زمانی کمی آروم شد که پذیرفت خودشم مشکل داره و دست از فرافکنی برداشت ولی متاسفانه دیر این تصمیم رو گرفت چون دیگه خودش قدرت کنترل اون نیمه تاریک خودش رو از دست داده بود از بس تو کله خودش تو اون سالها به اون دشمنهای ذهنیش که همون کسایی بودن که تو واقعیت باعث رنجشش شده بودن کارد زده بود ،،، اون موجود که نیمه تاریکش بود افسارگسیخته شده بود و تغییر کلارک و رها کردن اون روانشناس رو نپذیرفت و ...
پیام آخر فیلم هم وقتی گفت از این دروازه ها به این عالم داره در همه جا زیاد میشه این بود که انسان امروزی تنها تر و ضعیف تر شده از لحاظ ذهنی و ترجیح میده تو اتاق پشتیش بمونه و قدم بزنه با اینکه نمیدونه چی در انتظارشه
پی نوشت : تنها یه جای فیلم خیلی ناراحت و غمگینم کرد اونجا که کلارک گفت من اینجارو دوست دارم حس میکنم این اونجایی که باید باشم
امیدوارم هیچ انسانی به این نقطه نرسه
کلیت سریال همون داستان کتابه ولی از لحاظ جزئیات یک صدم کتابه ، البته طبیعی هم هست مثل باقی اقتباس های دیگه از روی کتابها ، اگه قرار باشه مثل کتاب بسازن که، کتاب دیگه فروش نمیره و ناشر و نویسنده ضرر میکنن ، تنها شخصیتی که کاملا شبیه تصورات ذهنیم بعد از خوندن کتاب بود بابا بزرگ ماریوس ژیلنرمان بود چهرش کاملا شبیه تصویر ذهنیم بود آخه من اول کتابو خوندم بعد سریال رو دیدم ژاور که اصلا سیاه پوست نیست تو کتاب درکل سریال دیدنی بود
فیلم به دلم ننشست بیشتر تو مخ بود تا ترسناک
بچه مزلف به طرف بگو من بهت علاقه دارم زبونت تو ماتحت گیر کرده یا میگه آره یا نه تکلیفت روشن میشه، بعد این چه آرزویی بود کردی، کودن آرزو حدر کن ، آرزو فقط پول
یعنی سلامتی و پول داشته باشی همه چی رواله
درضمن میدونم فیلم منظورش چی بود و میخواست بگه عشق دیوانه وار و جنون آمیزی که بخواد یه انسان رو به تملک خودش دربیاره تهش میشه این
در نهایت ارزش یکبار دیدنو داره ولی اگه دنبال فیلم ترسناکی که تا مدتها باعث شه نتونی تو تاریکی بدون روانداز راحت بخوابی کینه رو ببین