پایانش بهشدت ضعیفه. آره، غیرقابل پیشبینیه، ولی نه از اون مدل غیرقابل پیشبینیهای جذاب؛ بیشتر از اوناییه که هیچ منطقی پشتش نیست. انگار قسمت آخر یهو بفهمی همسایه بغلی مقصر همهچیز بوده، در حالی که تا قبلش نه نقشی توی داستان داشته، نه هیچ سرنخ و نشونهای دربارهش دیدیم.
به نظرم پایان غیرقابل پیشبینی وقتی ارزشمنده که بعد از فهمیدنش، برگردی داستان رو توی ذهنت مرور کنی و بگی «آهااا، پس اون اتفاق و اون نشونهها برای این بوده!» نه اینکه حس کنی نویسنده صرفاً برای غافلگیر کردنت یه چیزی از ناکجاآباد رو کرده.