فصل پنجم The Boys برای من یکی از دردناکترین نمونههای هدر رفتنِ ظرفیت در یک سریال بود.
نه چون از اول بد بود؛ اتفاقاً بدبختیاش دقیقاً همینه که تا بخش بزرگی از فصل، هنوز امید میداد. هنوز رگههایی از همان The Boys قدیمی را داشت...
تا قسمت ۶، تنش داشت، وزن داشت، حس فروپاشی داشت، و از همه مهمتر این حس رو میداد که بالاخره قراره این جهان به اون جهنمی برسه که سالها براش زمینهچینی شده. مخصوصاً وقتی هوملندر با ویوان عملاً رسید به مرز خدایی، همونجا باید فصل تموم میشد. همونجا. نقطهی طلایی پایان فصل دقیقاً همون بود. باید مخاطب رو همونجا ول میکردن توی بهت و ترس، تا فصل بعد تبدیل بشه به جنگِ واقعیِ بقا. دنیا زیر سایهی یه خدا-حروملقمهی روانپریش، مردم لهشده، نظمِ اجتماعی فروپاشیده، و The Boys در بدترین وضعیت ممکن. یعنی همون فاجعهای که سالها قولش رو داده بودن.
ولی نه. چی شد؟
دو قسمت آخر رو طوری جمع کردن که انگار زنگ آخر خورده و همه میخوان برن خونه. نه اوج درست داشت، نه وزن. فقط پروندهبندی.
ویروسی که اینهمه براش باد کردن، آخرش عملاً «هیچی». یعنی یا به کار نمیاد یا اونقدر بیاثر استفاده میشه که آدم میپرسه: پس چرا اصلاً اینهمه وقت گرفت؟
شرکت وات؟ هنوز سر پاست. یعنی همون کارخانهی هیولاسازی مادرفاکایی که هر لحظه میتونه یه هوملندر جدید تحویل بده. خب پس ما دقیقاً چند فصل نشستیم نگاه کردیم که چی بشه؟ پس این همه فصل، این همه خون، این همه خیانت و آشوب، آخرش قراره به کجا برسه؟ به هیچ؟
مرگ فرنچی؟ بیشتر شبیه این بود که نویسنده گفته: «یه نفر باید بمیره که فینال جدی به نظر بیاد.» نه ضربه، نه معنا، فقط مصرف...
کیمیکو کوچولو تو دو ساعت شد سولجر بوی؟
و راستی پایانِ بازِ سولجر بوی لعنتی، بوی دوشیدن و زمینهسازی برای اسپینآف میداد. شخصیتهای Gen V هم در حد چند ثانیه ظاهر شدند تا صرفاً تیک حضورشان خورده باشد. این نه پیوند دو اثر بود، نه پاداشِ مخاطبی که وقت گذاشته؛ فقط یک یادآوری تجاری بود که این برند هنوز چیزهای بیشتری برای فروختن داره...
و
مرگ بوچر به دست هیویی؟ خدایی؟
این یکی دیگه واقعاً شاهکارِ گند زدن بود. چون این صحنه پتانسیل داشت یکی از تلخترین و ماندگارترین لحظههای کل سریال بشه. ولی اون ایدهی نخنما و کلیشهایِ «یهو تصویر برادرم رو دیدم و متحول شدم»... سریالی که سالها به کلیشهها لگد میزد، آخر کار خودش رفت تو بغل همون کلیشهها...
خلاصه بگم دردناکترین بخش فصل پنجم این بود که آدم میبینه سریال تا آستانهی یک پایانِ واقعاً تاریخی رفت، اما در لحظهی آخر خودش رو عقب کشید. یه پایان شاهکار که تا مدت ها ذهنت رو درگیر کنه... من از The Boys پایان شاد نمیخواستم؛ اتفاقاً پایانِ تلخ، کثیف و بیرحم میخواستم. چیزی در شأن جهانی که سالها به ما نشان داده بود قدرت چگونه روح، جامعه و حقیقت را له میکنه. اما چیزی که گرفتم، بیشتر شبیه ترس از تمام کردن بود. شاید انتظارم بالا بود، ولی تقصیر من نیست؛ این خود سریال بود که از اول انقدر سطح توقع رو برد بالا...
سلام خدمت همه دوستان عزیز... به عنوان کسی که از کلیشه های مسخره مارول و دیسی خسته شده بود این سریال رو دیدم.
خب The Boys تا فصل ۴ واقعاً یکی از اون سریالهایی بود که میشد پاش وایساد و گفت: «آره، این حرومزادهها بلدن دارن چی میسازن.»
نه فقط چون خشن بود، نه فقط چون شوکه میکرد، نه فقط چون از در و دیوارش خون میپاشید. فرقش این بود که زیر اون همه کثافت، مغز داشت. میفهمید قدرت یعنی چی، بتسازی یعنی چی، رسانه چطور هیولا میسازه، و چرا وقتی یه آدمِ روانی دستش به قدرت مطلق میرسه، دیگه اسمش ضدقهرمان نیست؛ اسمش فاجعهست.
هوملندر خب فقط «بد» نیست؛ یه زخمِ متحرکه که انقدر قدرت گرفته که دیگه حتی نیاز نداره دوستش داشته باشن و آنتونی استار هم این نقش رو جوری بازی کرد که رسماً استخون برای بقیه نذاشت. هر بار میومد تو صحنه، نصف جذابیت اپیزود رو میدزدید و میبرد. حتی بازیگر نقش دیپ، چیس کرافورد، واقعا لایق تحسینه که یه همچین کارکتر ک.خول و رقت انگیزی رو بتونه اینقدر خوب بازی کنه.
از اون طرف، شخصیتها هم الکی تکون نمیخوردن. هیویی از یه پسر بدبختِ بازندهی لهشده، کمکم رسید به جایی که دیگه مرگ و کثافت و واقعیتِ این دنیا براش غریبه نبود. بوچر هم آرومآروم از یه آدمِ زخمخورده تبدیل شد به خودِ نفرت، به یه چیزی که دیگه بوی انسان نمیداد. A-Train هم از اون کاراکترهایی بود که ثابت میکرد این سریال هنوز شرف روایی داره؛ چون توی این دنیا، آدم شدن الزاماً نجاتت نمیده، بعضی وقتا فقط باکلاستر میمیری. اینا چیزیه که The Boys رو از یه مشت آشغالِ کلیشه ای جدا میکرد. این سریال هویت داشت. منطق داشت. حتی وقتی دیوانه میشد، میفهمیدی چرا دیوانه شده.
بعد Gen V اومد.
ایدهاش عالی بود. دانشگاه سوپها؟ نسل بعدی هیولاها؟ تربیت، آزمایش، کنترل، فساد سیستماتیک؟ جالب بود خیلی هم خوب. فصل اولش هم با همهی ایراداش هنوز میشد تحملش کرد و گفت شاید قراره یه چیز خفن از دلش دربیاد. ولی فصل دوم؟ فصل دوم رسماً انگار توسط یه مشت آدم نوشته شده بود که فقط میخواستن وقت پُر کنن تا برند زنده بمونه. فیلمنامه شلخته، لولآپهای مفت و بیمنطق، بازیهایی که بعضی جاها از تئاتر های درجه 3 هم مصنوعیتر میشد، و شخصیتهایی که بهجای رشد، فقط اینور و اونور پرت میشدن. مخصوصاً سم، به عنوان کسی که اسکیزوفرنی داشت، می تونست خیلی خفن شکوفا بشه ولی توی فصل دوم بیشتر از اینکه یک کاراکتر باشه، شبیه وصلهای بود که هرجا نویسنده کم آورد، چسبوندنش به صحنه. بدترین بخش ماجرا اینه که Gen V قرار بود جهان The Boys رو بزرگتر کنه، ولی بیشتر سبکترش کرد. این دیگه اسپینآف نبود؛ این بیشتر شبیه این بود که یکی دیده بازار هنوز داغه، گفته خب تا میشه از لاشهاش بکنیم.
خلاصه اگر بخوام منصف باشم: The Boys تا فصل ۴ هنوز سریالی بود که ارزش داشت براش وقت بذاری، بحث کنی، حرص بخوری و منتظر پایانش بمونی. حتی با اینکه کراشم بانو ویکتوریا نیومن رو بوچر مادفاکا زد چند تیکه اش کرد ولی به تم دارک و تلخ د بویز میومد... ولی فصل پنجم... بهتر بگم خودم انتظار خیلی زیادی داشتم.
واقعاً باید تبریک گفت به سازندههای فصل دوم Gen V که تونستن با موفقیت برینن به تمام میراث دنیای د بویز! چیزی که ما دیدیم، نه سریال بود، نه درام، نه حتی یه شوخیِ جالب؛ یه زبالهیِ تصویری بود که فقط وقت ما رو دزدید.
آخه چطور ممکنه دنیایی که آنتونی استار با یه نگاهش لرزه به تن آدم میاندازه، حالا بیفته دست یه مشت بازیگرِ مقوایی و دوزاری که حتی بلد نیستن حسِ راه رفتنشون رو به دوربین منتقل کنن؟ بازیگر نقش «سم» رسماً رید به مفهومِ اسکیزوفرنی؛ انگار فقط یه بچه لوسه که چون شکلات بهش ندادن، داره ادا درمیاره
از فیلمنامه بگم براتون؟ کدوم فیلمنامه؟! یه مشت اتفاقِ بیمنطق و لولآپهای یهویی و کصوشعر که فقط هدفش این بود که زورچپان بشه توی خط داستانیِ اصلی. ماری مورو یهو شد خدای خون؟ اونم بدون هیچ عقبه و زحمتی؟ این دیگه اسمش داستاننویسی نیست، صرفا توهین به شعور بیننده است
حیفِ اون پتانسیل دانشگاه که تبدیل شد به یه خالهزنکبازیِ نوجوانانه و لوس. یعنی تمام اون پتانسیلِ سیاه و تاریک، فدای یه مشت روابطِ لوس و کلیشهای شد که حالِ آدم رو به هم میزد.
Gen V فصل دومش، یه “پلِ شکسته” بود که حتی ارزشِ یکبار دیدن رو هم نداره. اگه دنبال یه اثر باکیفیت هستید، این استفراغ محض رو نادیده بگیرید تا خاطرهی خوبتون از دنیای اصلی خراب نشه!